تبليغاتX
دخترونـــــــــــــه

دخترونـــــــــــــه


من اومـــدم...



I'/\/\   C @ ll  ! /\/ G   U

 

With all my goals, my very soul
Ain't fallin' through

 

I'm in NEED of U

The trust in my faith
My tears and my ways is drowning so
I cannot always show it

But don't doubt my love

I don't need nobody
& I don't fear nobody
I don't call nobody but U


My One & Only


I don't need nobody
& I don't fear nobody

I don't call nobody  but U

 

U are all I need in my life

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 8:23  توسط مهســـــــــا 

سلام دوستان

خوبين؟؟!

اومدم بگم كه تا 28 دي نمي تونم بيام نت...چون امتحانات ترم اول كم مونده شروع بشه ومنم حسابي بايد خر بزنم ..مي دونم كه دير به دير آپ مي كردم ولي قول ميدم از ماه بعدي جبران كنم...

فقط دعا كنيد خوب بدم.. 

راستي عيدتون مبــــــارك..

بدرود

 

                                     

اگر تو نباشی...

اگر تو نباشی هزار بار گریه هم مرا سبک نمی کند

و ابرهای مهربان هم نمی توانند

غباری را که بر دلم خواهد نشست بشویند

اگر تو نباشی...

چه خواب باشم و چه بیدار

حتم دارم روزگار تکه کاغذیست افتاده در گوشه خیابانی دراز

خیابانی که پای هیچ عاشقی به ان باز نشده است

اگر تو نباشی...

چه در کنار پنجره بایستم

چه در شبستانی نمور و بی نور بنشینم

اشتیاقی برای دیدن افتاب ندارم

دوری تو را بی تعارف و مبالغه بگویم

حتی به اندازه یک نفس کشیدن تاب ندارم




+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 1:5  توسط مهســـــــــا  | 

دوستت دارم چون ....

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــــــــ- دم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــدم
اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــد
تــــموم وســـعت دلـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفـــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــدم
از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــم
از دســـت قــــلبم شاكيـــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــ- ـــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــــــــــــه-
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــ- ــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــ- ــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلـــــــــــــــــــــــ- ـرزه
بزن تير خـــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقـــت بود .....
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 3:53  توسط مهســـــــــا  | 

 آرزوی وصال

و عشق هدیه ایست جاودانی .

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو می کنم و قصه تنهایی را در

آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم .

نسیم اشکی که در نگاهت موج میزد، بارانی از عشق بود برای باغ رویاهایم، و دلم چه بی قرار برای

نگاه عاشقت می تپد.

در دل شب های تاریک وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم.

به آفتاب گردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجود تو سر از خواب برمی دارد.

و خوب میدانم بی تو گلبرگهای نازک وجودم را باد سرد خزان درهم فرو می ریزد، و جوانه های

ناشکفته امیدم به دور از تو می خشکند.

اما با این اوصاف می دانم، قلبم کوچک تر از آنی است که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد.

اما در سکوت پر از فریاد می گریم و می گویم، با همین قلب کوچک، به وسعت تمام خوبی ها

و سادگی هایت دوستت دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 18:6  توسط مهســـــــــا  | 

دفتر خاطرات یک عروس



 دوشنبه
الان رسیدیم خونه بعد از مسافرت ماه عسل و تو خونه جدید مستقر شدیم ..خیلی سرگرم کننده هست این که واسه ریچارد آشپزی می‌کنم . امروز می‌خوام یه جورکیک درست کنم که تو دستوراتش ذکر کرده 12 تا تخم مرغ رو جدا جدا بزنین ولی من کاسه به اندازه‌ی کافی نداشتم واسه‌ی همین مجبور شدم 12 تا کاسه قرض بگیرم تا بتونم تخم مرغ‌ها رو توش بزنم .

سه‌شنبه
ما تصمیم گرفتیم واسه‌ی شام سالاد میوه بخوریم . در روش تهیه‌ی اون نوشته بود « بدون پوشش سرو شود » (dressing= لباس ، سس‌زدن) خب من هم این دستور رو انجام دادم ولی ریچارد یکی ازدوستاشو واسه شام آورده بود خونه مون . نمی‌دونم چرا هر دو تاشون وقتی که داشتم واسه‌شون سالاد رو سرو می‌کردم اون جور عجیب و شگفت‌زده به من نگاه می‌کردن.

چهارشنبه
من امروز تصمیم گرفتم برنج درست کنم و یه دستور غذایی هم پیدا کردم واسه‌ی اینکار که می‌گفت قبل از دم کردن برنج کاملا شست‌وشو کنین. پس من آب‌گرم‌کن روراه انداختم و یه حموم حسابی کردم قبل از این که برنج رو دم کنم . ولی من آخرش نفهمیدم این کار چه تاثیری تو دم کردن بهتر برنج داشت .

پنج‌شنبه
باز همامروز ریچارد ازم خواست که واسه‌ش سالاد درست کنم . خب من هم یه دستور جدید رو امتحان کردم . تو دستورش گفته بود مواد لازم رو آماده کنین و بعداونو روی یه ردیف کاهو پخش کنین و بذارین یه ساعت بمونه قبل از این کهاونو بخورین .
خب منم کلی گشتم تا یه باغچه پیدا کردم و سالادمو روی یه ردیف از کاهوهایی که اون جا بود پخش و پلا کردم و فقط مجبور شدم یه ساعت بلای سرش بایستم که یه دفعه یه سگی نیاد اونو بخوره.
ریچارد اومد اون جا و ازم پرسید من واقعا حالم خوبه؟؟
نمی‌دونم چرا ؟ عجیبه !!! حتما خیلی تو کارش استرس داشته. باید سعی کنم یه مقداری دلداریش بدم.

جمعه
امروز یه دستور غذایی راحت پیدا کردم . نوشته بود همه‌ی مواد لازم رو تو یه کاسه بریز و بزن به چاک . (beat it = در غذا : مخلوط کردن ، در زبان عامیانه : بزن به چاک) خب منم ریختم تو کاسه و رفتم خونه‌ی مامانم . ولی فکر کنم دستوره اشتباه بود چون وقتی برگشتم خونه مواد لازم همون جوریکه ریخته بودمشون تو کاسه مونده بودند.

شنبه
ریچارد امروز رفت مغازه و یه مرغ خرید و از من خواست که واسه‌ی مراسم روز یک‌شنبه اونو آماده کنم ولی من مطمئن نبودم که چه جوری آخه می‌شه یه مرغ رو واسه یک‌شنبه لباس تنش کرد و آماده اش کرد . قبلا به این نکته تو مزرعه‌مونتوجهی نکرده بودم ولی بالاخره یه لباس قدیمی عروسک پیدا کردم و با کفش‌های خوشگلش ...وای من فکر می‌کنم مرغه خیلی خوشگل شده بود..
وقتی ریچارد مرغه رو دید اول شروع کرد تا شماره‌ی 10 به شمردن و ولی بازم خیلی پریشون بود.
حتما به خاطر شغلشه یا شایدم انتظار داشته مرغه واسه‌ش برقصه.
وقتی ازش پرسیدم عزیزم آیا اتفاقی افتاده ؟شروع کرد به گریه و زاری و هی داد می‌زد آخه چرا من ؟ چرا من؟
هووووم ... حتما به خاطر استرس کارشه .... مطمئنم ...


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:30  توسط مهســـــــــا  | 

 

دفتر خاطراتمو هرشب ورق میزنم

اسم تو تو هر صفحشه می خونم و میشکنم

هرکی می پرسه حالمو میگم همه چی عالیه

هیشکی نمیدونه چه قد جای تو  اینجا خالیه

حالا می فهمم خالی یعنی چه حس و حالی

خالی یعنی بی تو . . . . . . .  . . . . . . بی تو یعنی خالی

. . . خیلی دلم گرفته پس کی این معرکه ی لعنتی تموم میشه دلم واست تنگ شده . . .

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:50  توسط مهســـــــــا 

 

۩ ۩ ●•▪·˙·..تولــــــــدمه..·˙·▪•● ۩ ۩ 

ســـــــــــــــــــــــــــــلام


روزی روزگاری در چنین روز بسیار بسیار مهمی فرشته کوچولويی(ها چیه؟ شک داری؟ عزراییلم فرشته ی خداست دیگه)پا به عرصه ی وجودیت نهاد این شخص مبتکر.اندیشمند.ادیب که از او افتخارات فراوانی به جای مانده است قدم رنجه نموندند زحمت کشیدند قدم روی چشم های شما نهادنددر روز بسیار قشنگ 1 آذر سال ۱۳۷۱ خورشیدی مطابق با ۲۱ دسامبر ۱۹۹۲ به دنیا آمد خوب یه دعا هم برای طول عمر این بزرگوار مي کنیم بار الها در این روز بزرگ به ما سعه ی صدر مناعت طبع بلند همتي صفای وجود پهنای باند و صیقل روح و جسم عنایت بگردان و۵۰ میلیون سال عمر با عزت همراه با رضایت پروردگار iو توام با خوشبختی و سعادت و بلند اندیشی عنایت بگردان.
الـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــهــــــــــ ـــــــــــــــــــــــ ـی
آمـــــــــــــــــــــــــــــــــــیــــــــــــ ـــــــــــــــــــن

خب دیگه زیادی نوشتم تـــــــــــــــــــــــفلدمــــــــــــــــــــه دیگهمنم تور شدم البته تور بودم بـــــــیشتر شدم از این مباحـــــــــث که بگذریم من 16 سالمو تموم کردم یعنی الان 16 سالمه 16 سال زندگی کردم 16سالو به بطالت گذروندم

 


اوخ اوخ اوخ راستی داشت یادم میرفت کیکووووووووووووووووو بفرماییییییین اینم کیک..

خب دیگـــــــه بازم تولدم مبارک:

 

قـــــــربــــــــون هـــــــمــــه نـــــــــظـــــر یــــــــــــادتــــــون نــــــــــــــره

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

   بـابـای 

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 9:50  توسط مهســـــــــا  | 

چهره زشت نفرت

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.
فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند .
در کیسهء بعضی ها 2 بعضی ها 3 ، و بعضی ها 5 سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند .
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده . به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند .
پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد :
این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید . بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می کنید . حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید ؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 17:35  توسط مهســـــــــا