زني مي رفت ، مردي او را ديد و دنبال او روان شد . زن پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ مرد گفت : برتو
عاشق شده ام . زن گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي
آيد ، برو و بر او عاشق شو . مرد از آنجا برگشت و زني بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد زن
رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ زن گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي
رفتي ؟ مرد شرمنده شد و رفت.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 17:59  توسط مهســـــــــا
بازی عشق این بود که من بشمارمو توقایم شی
به همون رسم های قدیمی کودکانه قایم باشک
هنوز نشمرده بودم که رفتی وچنان ناپدید شدی
که برای همیشه به دنبالت سرگردان و آواره شدم
لعنت به این بازیه بچه گانه...
لعنت

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 17:27  توسط مهســـــــــا
|
دلم می خواست همچون کبوتری بودم
و بر قلب کوچکت آشيانه می کردم
و هميشه مهمان تو بودم.

دلم می خواست تا رگی از بدنت بودم
تا اين زمانه نتواند ما را از هم جدا کند.
من غم را در سکوت و سکوت را
برای فکر کردن به تو دوست دارم.

من تو را به خاطر عشقت و
عشق پاکت را به خاطر دلم و
دلم را برای عشق به تو دوست دارم


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 16:47  توسط مهســـــــــا
ترس ، نابودگر عشق

کنار خیابون ایستاده بود
تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ...
جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
آدمای تنها بهترین مسافرن برای یک راننده تنها ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
"لطفا برای خواندن بقیه داستان به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید"
ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 17:52  توسط
روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه
کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير
نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من
نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 17:52  توسط
|
پسر عاشق
دختر با نا امیدی و عصبانیت به پسر که روبرویش ایستاده بود نگاه می کرد کاملا از او نا امید شده بود از کسی که انقدر دوستش داشت و فکر می کرد که او هم دوستش دارد ولی دقیقا موقعی که دختر به او نیاز داشت دختر را تنها گذاشت از بعد از پیوند کلیه در تمام مدتی که در بیمارستان بستری بود همه به عیادتش امده بودن غیر از پسر چشمهایش همیشه به دری بود که همه از ان وارد می شدند غیر از کسی که او منتظرش بود حتی بعد از مرخص شدن از بیمارستان به خودش گفته بود که شاید پسر دلیل قانع کننده ای داشته باشد ولی در برابر تمام پرسشهایش یا سکوت بود یا جوابهای بی سر و ته که خود پسر هم به احمقانه بودنش انها اعتراف داشت تحمل دختر تمام شده بود به پسر گفت که دیگر نمی خواهد او را ببیند به او گفت که از زندگی اش خارج شود به نظر دختر پسر خاله اش که هر روز به عیادتش امده بود با دسته گلهای زیبا بیشتر از پسر لایق دوست داشتن بود دختر در حالت عصبی به پهلوی پسر ضربه ای زد زانوهای پسر لحظه ای سست شد و رنگش پرید چشمهایش مثل یخ بود ولی دختر متوجه نشد چون دیگر رفته بود و پسر را برای همیشه ترک کرده بود .
دختر با خود فکر می کرد که چه دنیای عجیبی است در این دنیا که ادمهایی مثل ان غریبه پیدا می شوند که کلیه اش را مجانی اهدا می کند بدون اینکه
حتی یک تومان پول بگیرد و حتی قبول نکرده بود که دختر برای تشکر به پیشش
در همین حال پسر از شدت ضعف روی زمین نشسته بود و خونهایی را که از پهلویش می امد پاک می کرد و پسر همچنان سر قولی که به خودش داده بود پا بر جا بود او نمی خواست دختر تمام عمر خود را مدیون او بماند ولی ای کاش دختر از نگاه پسر می فهمید که او عاشق واقعی است...
l
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 0:46  توسط

زندگي همچون کلافي پيچ در پيچ است که اولش پيچ است وآخرش هيچ
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 11:24  توسط
سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که
دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران
سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و
نشسته بر دل...

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه
کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير
نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم:
بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من
نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:19  توسط
|
عيد سعيد فطر مباركباد

مهسا
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 22:34  توسط

به
شهر عشق
نمیرم بی تو هرگز ، نشم عاشق نمیرم بی تو هرگز غروب بی کسی ها
مونسم شد ، ببین بی تو چه پیرم ، بی تو هرگز نیای روزی که رو لب باشه آهی
نه عشق باشه ، نه از من یک نگاهی نیای روزی ببینی از غم تو ، نمونده بر
سرم موی سیاهی میدونم که تو عاشق پرستی ، به رو من چرا درها رو بستی
نمیگیری سراغی از دل من ، چرا کوه امیدمو شکستی نه یک لبخند ، نه حرفی
تازه دارم ، تو رفتی جز خدا ، چیزی ندارم نیاد روزی ببینم بیقرارم ، به
آهی پر ز غم عزم دیارم...

+ نوشته شده در سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 21:56  توسط
|
شکسته تموم بال و پر من
مرده تموم خیال و باور من
این سکوت سرد و مبهم
شده تنها یادگار همسفر من
قصه ی من از کجا شروع شد
مردن چرا همیشه شد سهم آخر من

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 22:42  توسط

در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانه اي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم
+ نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:28  توسط

اي تماشايي ترين مخلوق خاكي در زمين! آسماني ميشوم وقتي نگاهت ميكنم....
مهشيد
+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 15:24  توسط
سلام..سلام ..
درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي
تعجب کردم تاچشم کارمي کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته
وجودداره؟يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي
قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه که
چندساله پيش دله منو شکسته بود...

مهشيد
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 22:8  توسط

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم
اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم
اگر معمار بودم قصری از عشق می
ساختم
اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم
اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط
شربت عشق بود
اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم
اگر پلیس بودم هرگز عشق را
جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به
بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید
اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم
اگر ناخدا
بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم
اگر نجار بودم عشق را قاب می
گرفتم

مهسا

+ نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 18:35  توسط